دخترک فال فروش

در چشمانش دلهره موج میزد. دخترک ساده پوش فال فروش را میگویم. در پیاده رو مشغول قدم زدن بودم غرق در افکار پوچ و آمال های دراز، تمام فکرم مشغول بود. در نزدیکی چهار راه جایی که ماشین ها دغدغه ای جز سبز شدن چراغ نداشتند به ناگاه چشمم به دخترکی افتاد که اولین مشخصه اش دلهره بود. به جایی خیره شده بود و آرام آرام در خلاف جهت من به من نزدیک میشد. معلوم بود که حسابی ترسیده است. میخواست کسی یا شاید کسانی او را نبینند. من آنقدر در نگاهش نگاه میکردم که اصلا برنگشتم ببینم آن هیولایی که او را ترسانده چیست؟ تا اینکه بعد از چند قدمِ محتاطانه، ناگهان شروع به دویدن کرد. دویدن که نه فرار. مثل باد از کنارم گذشت تازه یادم آمد که سر به سوی هیولا بتابانم. برگشتم در لابلای ماشین های پشت چراغ سرک کشیدم تا بالاخره پیدایش کردم. یه ون سفید رنگ که انگار دغدغه اش چراغ راهنمایی نبود. رویش نوشته بود مرکز فوریتهای اجتماعی.
دلم ریخت. بچه که بودم اصلا فرق اتوبوس و مینیبوس را نمی فهمیدم ولی این دخترک حالا باید چه چیزهایی را بلد باشد.

اگر این عکس بارگذاری نشده است لطفا به من اطلاع دهید.

عکس آرشیوی است و ارتباطی با متن ندارد

امثال او در این شهر زیاد است ولی امثال ما که سرمان در لاک خودمان است و فقط مشکلات خود را میبینیم بیشتر است.

در روستای پدری من خانواده بی بضاعت زیاد وجود دارد. هر از گاهی مادرم کمکهایی را برای آنها می برد و بعضی وقتها من با ماشین مادرم را به منزل آنها میبرم. هر وقت به آنجا میرسم با دیدن خانه های کاهگلی که کنار هم ساخته شده اند لرزه بر اندامم می افتد که من به چه فکر میکنم و به چه باید فکر کنم.

اصلا برای کسی که در این خانه زندگی میکند مهم است که توافق هسته ای بشود یا نه؟ مهم است که خاتمی می آید یا نمی آید؟ مهم است که احمدی نژاد چه کرده و یا نکرده؟ مهم است…؟ و هر دفعه به خود این پاسخ را میدهم که نه مهم نیست. اصلا هم مهم نیست.

16ام مرداد 1394 بازدید : دسته بندی : دسته‌بندی نشده نویسنده : جواد

دیدگاه خود را به ما بگویید.