پایانی بر یک زندگی

در زندگی من روزهایی وجود دارد که فراموش شدنی نیستند،
افرادی وجود دارند که از یاد رفتنی نیستند،
اتفاقاتی وجود دارد که تقسیم شدنی نیست،
حس هایی وجود دارد که درک کردنی نیستند.
امروز یکی از آن روزهاست
این حس یکی از آن حس هاست
عجیب است که نمیشود توضیحش داد، آدم با این همه احساس وا میماند که چگونه آن را بیان کند. یک جورهایی مثل این است که میخواهی وارد یک دنیای جدید بشی.
قسمت این بود که بیست و نه سال زنده بمانم تا در ابتدای ۳۰ سالگی یک زندگی جدید را آغاز کنم. میدانم بعدها که به عکسهای دوران تجرد نگاه کنم حسرت خواهم خورد البته نه حسرت پشیمانی که حسرت دلتنگی.

دلم برای روزهایی که بدون اندک دغدغه ای تک و تنها شمال تا جنوب شهر را پیاده قدم میزدم تنگ خواهد شد،
دلم برای روزهایی که به بهانه مراسمهای دانشجویی زود کار را تمام میکردم تنگ خواهد شد،
دلم برای آرمان های تعدیل نشده دوران جوانی تنگ خواهد شد،
با این حال این را میدانم که این طبیعت جریان زندگی است. اگر با آن همراه نشوی حسرت آینده ات را هم خواهی خورد. بعضی چیزها را نباید تغییر داد، تنها باید با آن همراه بود.
خداحافظ

 

اگر این عکس بارگذاری نشده است لطفا به من اطلاع دهید.

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من، بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست

11ام دی 1394 بازدید : دسته بندی : دسته‌بندی نشده نویسنده : جواد

دیدگاه خود را به ما بگویید.